هو الکریم
"کریم آل طه"
کانال انجمن پژوهشگران ادبیات دینی ایران
موسسه فرهنگی هنری" سعا" , [11.10.24 20:24]
ساقی نامه هبوط : استاد سیدعلی اصغر موسوی
سید علی اصغر موسوی «سعا» شاعر، نویسنده، پژوهشگر ونظریه پرداز مکتب شعر امامیه:
دانشنامه عرفانی من (ساقی نامه هبوط) !
هبوط (ساقی نامه)[1]
—------
ابد خانه جان، عدم گاه دل شد از نقش این جام خالی، خجل:
که ای از خیالت پریشان همه! پریشان آیین جانان، همه!
"حدوثی" که شد چاره ساز "قدم " چرا مانده در کار خود، دم به دم؟!
شبی سر نکرده در آغوش روز لبی تَر نکرده، شده نشوه سوز!
دم از عرش و کرسی، نه کم میزند؟! به لاهوت، از باده، دم میزند
در این روزگار پریشان خیال که عارف نداند، خیال از جمال !
چگونه دم از نشوهی "مِی" زنم اسیر و خراب هوس، در تنم
در این برزخ دوزخآهنگ، من خموش سخن، در سخن موج زن!
گهی چون رگ تاک، ناسوتی ام گهی روح افلاک و لاهوتی ام
ندیدم در این گیتی بی ثبات شکسته تر از رنگ دانش، حیات!
اگر در قِدم بود، پابند ذات کنون میکند نفی ذات و صفات
هویت رها، در مدار نگاه خودی را عَلَم کرده در خانقاه
مرادش به هر گفته ای، "من"، من است! غرورش فقط در رگ گردن است
نه از "هو"، نه از "حق"، خبر داشته نه بذری به لاهوت جان، کاشته
حیات خود از "خود"، گمان برده است فریب توهم به تن خورده است
به" خط فرودینه" راضی چو خاک! که صوفی نشیند فقط در مغاک
اگر که زمین در تپش، بسمل است نگاهش پریشان آب و گل است!
بیا ساقی، ای بزم حق را صفا! رها کن از این خودپرستی، رها
اگر نشوه ای داده هستی به تاک سرشت تو آورده بذرش به خاک
دلی مانده دارم، چو ساغر تهی درون از حقیقت، چو کافر تهی
تهی از کمالات درک جمال پر اما، ز اطوار وصف خیال
به هر سو، پریشان و حیران، روان مگر دست یازم به گنجی گران
که شاید رساند به آیینه ام؟! همان عالم صاف و بی کینه ام
همانی که، تصویر من را سرشت همانی که، تقدیر من را نوشت
مرا ریشهی" آب"، آیینه شد نه این شیشه ای که پر از کینه شد
بلوری که بر تن کشید آسمان نگاه مرا برد تا لامکان
کسانی که با مردمک دیده اند نقایص پی همدگر چیده اند!
اگر کلفَت دیده، مستی نبود ! سویدای "دل" راز هستی نبود
دلی مانده دارم، به ساغر تهی درون از حقیقت، چو کافر تهی
تهی از کمالات درک جمال پر اما، ز اطوار وصف خیال
مهی را که گیسو، کشیده به بند رهانیده از قصهی چون و چند
دلم در پی اش ،اینکه آرد به چنگ مگر رام گیرد، درونش، "پلنگ"!
پلنگی که در دل فرو خفته است به هر غرش از خویشتن گفته است!
نفس در نفس،" نفس اماره" است به طبعش همانا، "قفس" چاره است
خیالی که روزی گذشت از برم خرد شد رها، در پیاش از سرم
چنان لاف عشقم به هر سو کشید! که شد "عقل" از کار من، ناامید
اگر چه به دل مهر عاشق نخورد مرا سایهی وهم ناسوت برد
مرا برد، تا از خرد واکند جنون خوییام را، تماشا کند
الفبای رفتن نیاموخته! چه داند کسی، حال دل سوخته؟!
جنون در خور سالکان دیده ای؟! گل از ساقهی نارون چیده ای؟!
توهم که پیچید در پای دل مکن شکوه، گر مانده زانو به گِل!
فرو چون فتادم ز بام "هبوط " ندیدم کجا مینمایم سقوط ؟!
دل بی ریای من، ای شمع جان! عیان کن، رموز نهان در نهان
جهانی که بودم رها در دلش رها، در دل بحر بی ساحلش
ز جنس کدامین نگارینه بود؟! که چشمش، پر از سِحر آیینه بود
پر از آینه، غرق تصویر و رنگ صفا در صفا، خالی از سنگ و زنگ
صفایی که در خود نهان کرده ای گرفتار بزمش جهان کرده ای
مگر نه، که تندیسی از کبریاست! رها از غرور و رها، از ریاست ؟
رهایم کن ازخاک آیینه سوز که شب وا نهم،در پی عیش روز
از این اسفل السّافلین خسته ام نظر بر عروج فلک، بسته ام
از افلاک، وقتی که من آمدم دم از بازگشتن، همی میزدم
کنون پای بند تن خاکی ام فراموش کردم، که افلاکی ام
**
خدایا، به آیین سبز حیات ! به راز شگفت حیات و
الفبای رفتن نیاموخته! چه داند کسی، حال دل سوخته؟!
جنون در خور سالکان دیده ای؟! گل از ساقهی نارون چیده ای؟!
توهم که پیچید در پای دل مکن شکوه، گر مانده زانو به گِل!
فرو چون فتادم ز بام "هبوط " ندیدم کجا مینمایم سقوط ؟!
دل بی ریای من، ای شمع جان! عیان کن، رموز نهان در نهان
جهانی که بودم رها در دلش رها، در دل بحر بی ساحلش
ز جنس کدامین نگارینه بود؟! که چشمش، پر از سِحر آیینه بود
پر از آینه، غرق تصویر و رنگ صفا در صفا، خالی از سنگ و زنگ
صفایی که در خود نهان کرده ای گرفتار بزمش جهان کرده ای
مگر نه، که تندیسی از کبریاست! رها از غرور و رها، از ریاست ؟
رهایم کن ازخاک آیینه سوز که شب وا نهم،در پی عیش روز
از این اسفل السّافلین خسته ام نظر بر عروج فلک، بسته ام
از افلاک، وقتی که من آمدم دم از بازگشتن، همی میزدم
کنون پای بند تن خاکی ام فراموش کردم، که افلاکی ام
**
خدایا، به آیین سبز حیات ! به راز شگفت حیات و ممات!
به آیینه ی جان ، که محو دل است ! به اشراق نوری که در ساحل است!
اگر روح را میبری،سوی ذات وگر میبری،"عشق" را در صفات
رها سازی ای کاش،"عقل" مرا میان جهانی به حق آشنا
که آن آیت پاک پاکیزه رو فقط با "کمالات" کرده ست خو
دل از "عقل و ازعشق"، فرمان گرفت! که" حق" در نهانخانه ، سامان گرفت
اگر تن کند شکوه از جان،چه باک؟! که فردا نهان میشود زیر خاک
مسوزان به "عقلم"، اگر قاصرم که حیران کنی پیش تن، خاطرم!
—------------—
مکتب شعر دینی درایران
سیدعلی اصغرموسوی
1388 -قم
[1]به: عارف کامل و شاعر واصل حضرت سیدآقا موسوی ورچندی(رضوان الله تعالی علیه)
با استقبال از مثنوی ساقی نامه ی محیط اعظم میرزاعبدالقادربیدل دهلوی (رحمه الله علیه)
—---------------------—
دوستان سخنور واساتید گرانقدر،سپاسگزارم از خوانش این اثربلند !
عرفان پژوهی عرفان عرفان شعری شعرعرفانی سعا استادسعا استادسیدعلی اصغرموسوی مکتب شعر دینی در ایران
هوالحکیم
✍️«مکتب شعر امامیه»
هر درختی که ریشه اش پاک است
منزلت بخش بستر خاک است
از نژاد رشید می روید
سرو اگر در صعود چالاک است!
مهر تابان ز فرّهی جاوید
نُه فلک را مُنیر افلاک است
آل طاها ضمیر انوارند
ریشه هاشان مطّهر و پاک است
شأنشان در ردیف هر چامه
درخور برترین ادراک است
ای که در شعر با خیالاتت
ژاژ گفتن شده تو را عادت
واژه ها پشت هم که می چینی
می شود مشقِ «شعر آیینی»
در فضای رسانه و منبر
می کند از تو بدترش، از بَر
یک شبه در تمام استان ها
می رود بر زبان لبخوان ها
بر خودت آفرین نگو، شاعر!
مُهر بر خود نزن شدی ماهر!
مملکت در مسیر ویرانی!
فرصتت داده در غزلخوانی!!
ورنه در کشور سخن سَنجان
طی شش سال، کس نشد عُمّان*
در سرودت بگو نگو، مشرک
در غلو، از تمام سو مشرک
*«شأن ممدوح» را «رعایت» کن
بعد از آن فخر بر لیاقت کن!
مکتب شعر من «امامیه» است
نه که تبلیغ هر سهامیه است
طبق نص تشیع از آغاز
گشته با واژگان حق دمساز
حق هر کس به شأن می داند
کشتی اش را چو نوح، می راند!
منبع اش وحی پاک «قرآن» است
مرجع اش:«اهل بیت» و ایمان است
ذات حق را منزه از «تجسیم»
خارج از بحث کثرت و تقسیم -
در پی «فقه شعر» می داند
نه به هر شکل، چامه می خواند!
هر درختی که ریشه اش پاک است
منزلت بخش بستر خاک است
شاعری که دقیق در شعر است
با صداقت رفیق در شعر است
می کند با شعور دل رفتار
نه تظاهر به فهم، درگفتار!
شعر دینی عصاره اش حق است
چون به حق در کلام، ملحق است
شاعر حق مرام، آیینه ست
حرف و نقدش همیشه بی کینه ست
مکتب شعر من فقط پاک است
منزلت پوی شأن لولاک است
حِکمی و فلسفی، کلامی، نغز
مثل عرفان شهودش از تاک است
مدح اش از شوق و مرثیه از غم
هر دو در وصف، مثل هم پاک است
«سعدی»و«حافظ»و«سنایی»،چون
شعرشان از عیارِ ادراک است -
قرن ها همچو گوهری ذی فّر
در بسیط نگاه افلاک است
شعر: ذاتِ وجود اندیشه –
شعر: تشریحِ «مَاعَرفْناک» است
با تبسّم اگر که پرسیدی
از نگاه «سعا» که غمناک است:
راز بالایِ کوه رفتن را
یا به رمز، از شهودگفتن را
می شوی آگه از بسی مستی
در پی درکِ وسعت هستی
هر چه در آب و خاک پوینده ست
هستِ هستی به عشق، جوینده ست
شعر من با تلنگر عشق اش
گشته همواره درخور عشق اش
«عشق»و«عقل»،آرمان شعر منند
در شهود کلام، ممتحنند
بی وقوفان که ظاهر آرایند!
پایبند خیال دریایند
چشم شان بر تموّج آب است
جان شان از نهیب، بی تاب است
سر فرو چون بَرند، ژرفایش!
می کند فاش، سِرّ دنیایش
هو الکریم
"کریم آل طه"
هوالحکیم
شهودشرق امامت
سلام برلب و جاری، درودِ واژهٔ تعظیم
که بوده اصل تعّلم، مرا مراد ز تعلیم
کبیر، فهم زیارت، اگرچه داند و گویم:
صغیر را چه تفاهم به درک ریشهٔ تفهیم؟!
همیشه مات گمانم! به فرض عادت ایمان
به لفظ:غرق توّهم، به معنی :آیت تحکیم -
که این چه نوع طریقت به سمت مشرق عشق است؟
سپرده دل به کویر از بهشت جاری تسنیم!
قم است و مهر فروزان، که در مدار طلوعش
نشسته ماه و ستاره، به درس مکتب تنجیم
چکامه گشته مصادف به حُزن روز وفاتت
اگر میان سرشکم، نشانده واژهٔ تعظیم :
سلام دائم سرمد،به دخت پاک محمد(ص)
کریمه ای که همیشه گرفته جانب تکریم
به نام فاطمه(س) ، امّا به شأن ام ابیها
سترگ دخترموسی(ع)، چکاد چامهٔ تفخیم
به جبر رام کنم دل! به اختیار، کدامش؟
سرشت اگر که برایش، صواب صاحب تصمیم
میان شهر"قم"و غم، قرابتی که عجیب است!
ندیده اهل هنر جز مصاف خنجر ترخیم!!
به ظاهر ارچه رقیب اند، دچار وَهم عجیب اند
نخوانده درس شهودی به جز تسلسل تقویم!
"سعا" به لطف ارادت، به آستان ولایت
گذشته از سر نظمش به قصد قربت تنظیم
کلام:ناقص وصف و کلیم : عاجز توصیف
بگو چگونه بگیرد قوام، قدرت تقدیم؟!
رهین یادشما باد، همین چکامهٔ مجمل
برای عرض ارادت، برای کرنش و تعظیم
هوالحکیم
عروة الوثقی'
هُو به لب وقتی شدی با درس عرفان رو به رو
رمز"عشق و عاشق و معشوق"را کن جستجو
وحدت وکثرت نماد گیسوان درپرسش است
تا بگوید از حقایق در دقایق مو به مو
بخشی از هستی شناسی در شهود مطلق است
دین: درون دارد شبیه مغز انسان، تو به تو!
دین فقط نقل حدیث و شرح حال و قصه نیست!
از مناسک تا معارف، با تفاوت در وضو
قال باقر، قال صادق، شیعه یعنی :عقل محض
کم کن از ابهام و امّا و اگر در گفت و گو!
"شیعه" می نامند ما را در حصول اعتقاد
شیعه یعنی :جوهر ادراک در تفسیر هو
مکتبی داریم منشور حقیقت در حیات
حکمت آموز طریقت در شریعت، کو به کو
مکتب ناب "امامیّه" : "اُولی الاَمر" یقین
در اصالت محور تثبیت و حق را رنگ و بو -
مکتب عقل است و علم و عشق وآیین وشهود
کی فقط نقل حدیث و شرح فقه و خلق و خو؟!
گرچه"هو" ذاتاً نهان شد در وجود عقل و عشق
اولیا هستند حق را در تجلّی چون سبو
جزمسیر اهل بیت (ع)، از حق نمی بینی نشان!
هرچه می خواند تو را، در شش جهت یا چارسو
با "سعا" همراه دل شو، در مسیر عقل و عشق
شعر حق را در شهود "عروة الوثقی' " بجو!
مکتب شعر امامیه
سیدعلی اصغرموسوی
قم ـ اردیبهشت ١۴٠٣
٢۵شوال ١۴۴۵